اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار
نمی شوم
اگه بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده
بودن را خواهم زد
عشق بها دارد.. من و تو ویک عشق دریا حالا من هستم یک اشک دنیا...
آری ....عشـق بهــــــا دارد!
کفرش به کنار عجب خدایی دارند...
امروز از گنجشكها شنيدم كه روزهاي شادي نزديك است ..
بوي مهرباني مي آيد و فاصله ها از بين مي روند ؛
امروز ...
حصارهاي جدايي همه شكسته اند و چشمه ها پرآبند
و عشق درهمين نزديكي ها پرسه مي زند ...
دوستانم همه حيرت زده گويند
كه تو اي سنگ صبور
كه تو اي كوه غرور ،
اشكها چهره محزون تو را ميشويند ،
و در اندوه و سكوت
همه از من پرسند ،
آنكه آتش زده بر جانت كيست ؟
تو بگو راهي هست ..
تو بگو آخر كيست و بگو نامش چيست..
و من افسرده و دلتنگ در آينه اندوه و سكوت ،
پشت يك پرده اشك
"همه جا صورت زيباي تو را مي بينم...
بار ِ آخر ،من ورق را با دلم بُر می زنم!
بار ِ دیگر حكم كن !
اما نه بی دل!
با دلت ، دل حكم كن!
حكم دل !!!
هر كه دل دارد بیندازد وسط !
تا كه ما دلهایمان را رو كنیم !
دل كه روی دل بیفتد ، عشق حاكم می شود!
پس به حكم عشق ، بازی می كنیم!
این دل ِ من !
رو بكن حالا دلت را ...!
دل نداری ؟؟!!
بُر بزن ، اندیشه ات را ...!
حكم لازم :
دل سپردن !
دل گرفتن !
هر دو لازم!
عشق لازم !
دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.
می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود